محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
849
تاريخ الطبرى ( فارسي )
شدهام ، بر فراز كوه روم و خويشتن را بيندازم تا بميرم و آسوده شوم . و به اين قصد بيرون آمدم و در ميان كوه صدايى از آسمان شنيدم كه مىگفت : « اى محمد تو پيمبر خدايى و من جبريلم . » گويد : و سر برداشتم و جبريل را به صورت مردى ديدم كه پاهايش در افق آسمان بود و مىگفت : « اى محمد ، تو پيمبر خدايى و من جبريلم . » گويد : و من ايستاده بودم و جبريل را مىنگريستم و از مقصود خويش باز ماندم و قدمى پس و پيش نرفتم و روى از جبريل بگردانيدم و ديگر آفاق آسمان را نگريستم و هر جا نظر كردم او را بديدم ، و همچنان ايستاده بودم و قدمى پيش و پس نرفتم تا خديجه كس به جستجوى من فرستاد كه به مكه رسيدند و سوى او بازگشتند و من ايستاده بودم ، پس از آن جبريل برفت و من سوى كسان خود بازگشتم و به نزد خديجه رسيدم ، و پهلوى وى نشستم كه گفت : « اى ابو القاسم ، كجا بودى كه فرستادگان خويش را به جستجوى تو روانه كردم و سوى مكه آمدند و بازگشتند . » گفتم : « به شاعرى يا جنون افتادهام » . گفت : « اى ابو القاسم ، تو را به خدا مىسپارم كه خدا با تو چنين نمىكند كه راست گفتارى و امانتگزار و نيك صفت ، و با خويشاوندان نكو رفتار ، اى پسر عم ، شايد چيزى ديده اى ؟ » گفتم : « آرى . » و حكايت خويش را با وى بگفتم . خديجه گفت : « اى پسر عم ، خوشدل باش و پايمردى كن ، قسم به آن خدايى كه جان خديجه به فرمان اوست اميدوارم پيمبر اين امت باشى . » آنگاه برخاست و لباس به تن كرد و پيش ورقة بن نوفل بن اسد عموزادهء خويش رفت كه نصرانى بود و كتب خوانده بود و از اهل تورات و انجيل سخنها شنيده بود و حكايت با وى بگفت . ورقه گفت : « قدوس ! قدوس ! به خدايى كه جان ورقه به فرمان اوست اگر